طعم تلخ آتش

 

گورستان اشتوکن در شهرهانورآلمان ، روز31 مارس 2006 بار ديگرتبعيدگاه ابدی يک تبعيدی

شد. جمعيت کثيری ازدورونزديک گرد آمدند، آخرين وداع گفتند ودرمراسم بزرگداشت که همانروز برگزارشد شرکت کردند. چراکه مرگ خود خواسته ی خليل رحمتی درپايان زمستان 52 سالگی اش و حضورپررنگ او درجان و دل بازمانده گان سبب رنگ و هوای ديگری بود.

     مام خليل  غروب روزشنبه  18مارس 2006 درشهر محل زندگی اش اولدنبورگ ، درنامه ای کوتاه به موسی ؛ دوست ساليانش درآلمان خبرداد که:" امشب کارخودم را تمام می کنم". ساعتی پيش بود که آندو در حضوردوستی آلماني با هم نشسته ، چای نوشيده  و گپ زده بودندومثل هميشه خدا حافظی کرده و رفته بود. حالا موسی با خواندن نامه خودش را بسرعت به خانه ی مام رسانده و اثری ازاو نمی يابد . مام نيست و کجا می تواند رفته باشد؟ نکند کاری دست خودش دهد؟ تلاش و جستجو بی نتيجه می ماند و بناچار پليس را خبرمی کنند.

   کناريک درياچه کوچک پيکر بی جاني يافت می شود وهم  دوچرخه ای  و هم نامه و عکسی . در اين نامه بزبان آلمانی برای يابنده نوشته شده "من خودم  به زندگی ام پايان دادم" . شب درسياهی سنگينی عقربه ی  ساعت را جلومی برد و موسی با هياهويي در دل نمی تواند باورنمی کند که مام مرده است . سرانجام شناسايي پيکر سوخته ی مام  ،اميدش  را به زنده بودن دوست اش بر باد می دهد. 16 سال پيش اين دو طرح دوستی ريخته و هر دو با پيشينه ی فدايی ازفعالين و پايه های محافل سياسی اجتماعی اولدنبورگ بودند.

  روز18 مارس هنوززمستان است و هواسرد . اينجا ازحال و هوای شب عيد نوروز خبری نيست . هر چه هست خاطره ای است ازبهاران دوران کودکی و زندگی در ايران که عادات آن کم وبيش با جمعيت مهاجران و تبعيديان به اينجا وآنجا سفرکرده وبهانه ای است که خانواده ها ونسل دوم ايرانی ها را هر سال بنحوی با يادمان های يک وطنی ديگرسرگرم کند. امسال اما ، همان هم برای موسی و دوستان و رفقای ديگر مام بی معناو بی مزه  می شود . خبرتکان دهنده ی خودسوزی مام بسرعت می پيچد و بارسکوت فقدان ناگهانی  اوبا کلنجارذهنی يافتن علت خودکشی اش هر چه   سنگين تر می شود. مام اما همچنان عميق ، عاطفی ، جمعی ، شخصی ، سياسی و مبارزاتی دردل ها  حضوردارد وخاطره ی ساليان دور يکی پس ديگری در ذهن ها جان می گيرد.  سالهای جوان و مبارزه جوی و شخصيت های تک و اسطوره ای و مقاوم جنبش انقلابی ، کمونيستی و کارگری کشور ما که يکی پس ازديگری درمقابل ارتجاع اسلامی سينه سپر کردند و مقاومت نمودند و بسيارشان بخاک افتادند ؛ ويا در زندان بودند و ديگرانی که راهی تبعيد شدند ومام با همگی آنها تداعی می شود .مام شيفته ی زندگی ، خُرم در سبزی بهاران کوههای کردستان ، برپادارنده ی آتش گرما و روشنی بخش شبهای اطراق ياران ؛ مرد مقاوم پستی و بلنديها و يگانه صادق و يکدل وهمدم غمگساران ؛ آخردرکدام گرداب گرفتار آمد که مرگ را بر زندگی برتری داد؟ چه کسی و چه چيزی روياهای شيرنش را ربود که ديگر نمی توانست خشکيده ترين شاخه های درختان را با رنگ وقلم  بيارايد وبدان جان تازه بخشد؟ آنروزچه آشوبی در سر داشت که تاب پنجه ی بلند جنگل، درانتظارپرنده گانی که با بهارمی آيند را ناديده گرفت وبی خيال به راه خود رفت  ؟ هوای سنگين اين فصل چه بود که نفس اش  را درخش خش خشک برگهای پراکنده دردامن باغ تُندکرده بود ؛ او که نجوای ترکاندن پوست دانه وجان زنده ی جوانه ها را می شناخت چرا ديگرنمی خواست باغبان زيباترين گلهای جهان باشد ؟ هيچ کس باورنمی تواند کند يا پاسخی به  اينگونه مرگ ندارد . ای کاش آنروز، دريا درخواب نبود و جرعه ای درگلوی تلخ آتش می نوشاند . ای کاش باريکه راه را وسوسه ی  بازگشت بود ومام بياد می آورد درواهمه های زندگی تنها نيست وما هرچه نداريم دوست اش داريم و او هر چه ندارد اما آزاده است . ای وای ، ای وای که بازهم دير رسيديم ، کارازکار گذشته است . اينها همه وقتی درذهنم می گذرد که صداي شکسته ای را  روی پيام گيرتلفن می شنوم که مام هم رفت و از مرگ وی ، خراب و حيران و سرگردان می مانم  .

انگارهمين ديروز بود که مام خودش زنگ زده بود :" دی کاکا جان ؛ ميهمانی اينجا هست ؛ دور هم جمع می شويم ؛ بلند شو بيا" و مي روم و موسی درمقابل ايستگاه قطار مرا برمی دارد و با هم بخانه ی مام می رويم . مام پنجاهمين سال تولدش را جشن گرفته است و بهمين خاطرهم ميهمانی داده است . می رسيم . مام با همان چشمان براق  عسلی و لبخند وآغوشی باز درميان ميهمانان ديگر جايمان می دهد. همه بجزخانواده ی موسی آلمانی هستند . شايد درآن جمع کسی ازسابقه ی آشنايي ما خبرندارد . تنها می دانند که بعد از13 سال اولين ديدارماست . اما من بی اختيار با ديدن تصوير بزرگ مسعودرحمتی دربالای اتاق وآن نگاه شورشی واستوارش و نگاهی به مام به سالهای پيش ترپرت می شوم . بياد می آورم شادترين روزها راکه مسعودآن دلاورمرد و فرمانده ي پيشمرگان فدايي ازسفرمعالجه ی چشم زخمی اش  بازگشته بود ومام خوشحالی می کرد و بعد آن زمستان سخت و عمليات 19 بهمن 61 و جان باختن 13پيشمرگ فدايی ؛ منجمله مسعود و غم داری بی پايان مام  .

بعدازميهمانی يکروزتمام با مام دوتايي گذرانديم ازگذشته ی  دورگفتيم و بيادآورديم و ازسالهای اقامت در خارج وازسرشت و سرنوشت شخصی و سياسی مان . مام سال 1363 ازتشکيلات فدايي درکردستان کناره گرفت . ازدروغ و دروغ گفتن و دروغ شنيدن متنفربود . آنزمان با وجودی که عضوکميته ی کردستان بود اما بخاطر شنيدن يک دروغ تشکيلاتی اعتماد ش را به رهبری کل تشکيلات ازدست داد و گذاشت و رفت . بعد هم که فاجعه 4 بهمن پيش آمد و فروپاشی سازمان در سال 1366 . ازهمان موقع برای همه ی ما که او را می شناختيم روشن بود که  آدمی مثل مام خليل که انسان درد ديده ای بود و نه سودای موقعيت داشت و نه حرص قدرت؛ چرا کناره گيری کرد . او ازمبارزه سياسی اما کناره نگرفت  .هيچ چيزی را هم درآن تشکيلات که خودش موتورکارو زحمت آن هم بود ، گرو نگذاشته بود که بخاطر آن چشم برحقيقت به بندد . دستکم به آنچه باورداشت عمل می کرد و کرد. همين ويژه گی نيزبود که شخصيت يگانه ای به او داده بود و اين يگانگی را همچنان داشت .ازآنزمان تا مرگش  بيش از20 سال تمام گذشت و مام همچنان دورونزديک مورد احترام همگان ماند .

آنروز در خانه اش ، من ازديدن کتابخانه ی کوچکش و مطالعاتش درزمينه ی ادبيات داستانی به وجد آمدم . همچنان منظم ومرتب و اتاقش پاکيزه با چند گلدان بزرگ بود.  

هنوزباورش سخت است که اين دوسال مثل برق و باد گذشت و حالا دوستانش ؛ رفقای سابقش ازاقصی نقاط به هانورسرريز شده اند و ناظر وشاهد به خاک رفتن اش هستند. شايد همين سايه ی مام است که آدمهای مختلف با گرايشات و نظرات مختلف را گرد آورده است ؛ هرچه هست مام در تلاقی آدمها حضوردارد . همچنان يگانه است و ازميان قاب عکس ها نگاه به جمعيت می کند .دوستانش در هانوورهر چه در توان داشته، گذاشته اند تا بزرگداشت شايسته ای برگزار کنند. همه چيز برنامه ريزی شده است . خواهرداغ دارمام،  بسرعت خودش را ازکانادا رسانده است . دوستان آلمانی مام ازاولدنبورک حضور دارند . فعالين و اعضای سازمانهای سياسی و چپ ازکشورهای مختلف هم هستند و تعدادی ازحاضرين اززندگی و مرگ مام می گويند و در اشک و ذوق و حسرت، ديگران را غرق می کنند . دل ها همه  دلتنگ صفا ی مام است.همه دربزرگداشت تلاش آرمانهای انسانی و انقلابی کاروانی مقاوم در مقابل ارتجاع اسلامی و زندگی شرافتمندانه و تسليم نشدن در مقابل دشمن ضد بشری که مام نمونه ی صادقی ازآن بود ، ازجا بر می خيزند و به احترام اوکف می زنند. فقدان مام اما سخت دردناک است . بويژه اينکه با وجود همه تلاشها ومحبت ها بازهم مرزدوست داشتن بحدی است که بازماندگان درحق مام دردوران حياتش؛ وجدان خود را به چالش می گيرند. آيا واقعا کسی بود که می توانست مام را ازتصميم اش بازگرداند؟

 همان خاک ، همين با هم بودن و يادها قدری تسلای خاطربازمانده گان است . می دانم ازدست دادن يک انسان دوست داشتنی سخت است ، زمان می برد که آدمی به نبودن کسی که ديگر نيست عادت کند. می دانم هوای سنگين شکستنی است ، می توان دوباره به آتش احترام گذاشت ، دوباره شعله هايش را گرما بخش زندگی کرد و با اميد به انتظارپرنده گان در بهاری ديگرنشست ؛ می دانم مام جست و رفت اما خاطره اش برای هميشه با ما خواهد ماند وبايد تا زنده ايم زندگی کنيم ؛ سمج، درست مثل خود مشکلات زندگی درتبعيد.

نادرساده شنبه 1 آوريل 2006